X
تبلیغات
ღ دخــتــر پـــایـــیـــز ღ
ღ دخــتــر پـــایـــیـــز ღ

ღ پـــادشـــاه فـــصـــلـــهـــا ، پـــایـــیـــز ღ

 

بهاره گم شده؟!!

 انگار همه چیز داره نو میشه! انگار فصل داره عوض میشه! اما ...

بوی بهارو میشه همه جا حس کرد، رنگشو دید حتی شور و شوقشو میشه تو نگاه هر آدمی پیدا کرد حتی بابابزگها و مادر بزرگها؛ بچه با چه شوری دست تو دست مامن و بابا میرن خرید عید، با چه احساسی ماهی قرمزشونو تو بین او همه ماهی چشم لانتظار تنگ بولوری انتخاب میکنن، همه تو قکر عیدی شب عید و آجیل و مهمونی و بازی ... هستن، هنوز عید نشده همه بهاری شدن، اما من ... من که قبل همه آدمها بهارو حس میکردم و میدیدم ... نمیدونم چرا الان با این همه چیزی که بهم میگه داره بهار میاد فکر میکنم هنوز زمستونم؟! انگار همه چیز خیلی غیر منتظره است! انگار قرار نوبده حالا حالاها بهار بیاد ! کاش منم مثل همه آدها بهاری بودم ... خیلی وقته بهارو گم کردم و هرسال که بهار میاد من هنوز همون زمستون سرد و کهنم ... شاید جایی جا گذاشتمش؟! اما نه!

انگار یکی بهارمو با خودش برده؟!

 

______________________________________________________

 

ماهی شب عید

 

امروز کنار تنگ ماهی شب عید نشسته بودم، باهاشون حرف میزدم، آخه اونها ساکت به همه حرفای دلم گوش میکنن و من فقط همینو میخوام؛ بهشون میگفتم خوش بحالشون اگه بخوان گریه بکنن هیچ کسی اشکاشونو نمیبینه اما من ... اما وقتی خوب بهشون نگاه کردم فهمیدم که چقدر تو این قفس بولوریشون تنهان و دلشون لک زده واسه آبی دریا اما چه فایده که اونها با همون فقس بولوریشون قشنگیه سفره هت سینمونن، کلی دلداریشون دادم و بهشون گفتم که چقدر دوستشون دارم اما هنوزم میدیدم چقدر ناراحت هستن، اونجا بود که یادم خودم افتادم و دیدم که منم یه جورایی مثل اونا زندانیم؟ زندانی تو قفسی که آدما واسم ساختن و نمیدونم قفل این قفس تنهایی و کجا جا گذاشتن یا به دست کی دادن!؟ اونا هم مثل من دلداری میدادن و میگفتن که خیلی دوستم دارن اما هنوزم غم این قفس تنهایی تو همه وجودمه! حالا فهمیدم چرا ماهی قرمز وقتی شب عید میشه دلش میگیره!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 16:2 توسط دختر پاییز|

صبح که بیدار میشم مامان میگه: پاشو دختر زود باش باید صبخانه بخوری، اگه دیر پاشی همه میگن چه دختر خابالویی،پاشو بدونن دختر خوبی هستی!!!

وقتی بیدار میشم مامان میگه: دست و روتو خوب بشور تا خانم بشی همه بگن چه دختر تمیز و خوبی!!!

سر میز صبحانه بابا میگه: چرا لقمه هاتو نمیخوری؟ بخور دختر بابا تا بزرگ بشی، خانم بشی، بخور دختر خوبم!!!

موقع لباش پوشیدن بهم میگن:خوب و مرتب باش تا همه بگن چه دختر خوبی!!!

تو راپله مامان و بابا کلی سفارش میکنن:

- تو سرویس با راننده حرف نزنی

- دستتو از پنجره بیرون نکنی

- هله هوله نخوری

- خوب درس بخونی

- هواستو جمع بکنی

- تا ماشین بیاد با غریبه ها حرف نزنی

...

باشه دختر خوب!!!

تو سرویس راننده میگه: به چیزی دست نزنی؟ آفرین دختر خوب!!!

تو مدرسه هم خانم معلم میگه: آفرین دختر خوب!!! باکس حرف نزن و درسو خوب گوش کن؛

تو حیاط هم خانم ناظم میگه: دوختر خوب تو حیاط نمیدوود، دوستشو هل نمیده، لباس و مقنه کسی و نمکشه؛ تو که از این کارا نمیکنی دختر خوب!!!

وقتی میرسم خونه مامان میگه: داداش کوچولو بیدار نکی؛ ناهارتو بخور و کارای مدرستو انجام بده، آفرین دختر خوب مامان!!!

وقتی هم بابا میرسه خونه بازم مامان میگه: بابارو اذیت نکنی آخه بابایی خسته است، دختر خوب!!! (پس من کی با بابام بازی بکنم؟؟؟ )

شب هم باید مسواک بزنم، برنامه فردا بذارم تو کیفم و زود بخوام تا بشم دختر خوب!!!

یه روز گفتم مامان یه سوال؟

- جانم بپرس دختر خوبم!!! (بازم دختر خوب )

اگه یه روزی این کارهارو نکنم چی میشه؟

- چه کارایی نازنینم؟

اگه زود بیدار نشم، دستو رومو نشورم، همه لقمه هام نخورم
، خوب لباس نپوشم، با راننده سرویس حرف بزنم ، ... دختر خوبی نیستم؟

- نه گلم، دختر خوبی هستی؛ اما اگه این کارهارو بکنی همه اونایی که دوستشون داری تورو دوست دارن، آخه همیشه یه دختر خوب دوست داشتنیه

هرچی بزرگتر میشم سعی میکردم کارایی بکن تا دختر خوبی باشم، تا همه دوستم داشته باشند

... حالا 14 سال از اون روزا میگذره

همه اون روزها ، هفته ها ،ماه ها، سال ها که تلاش میکردم خوب باشم تا همه بگن چه دختر خوبی و همه دوستم داشته باشند تا ... اما نمیدونم چرا تو همه این سالها که خواستم دختر خوبی باشم، خواستم کارهای خوب بکنم تا همه دوستم داشته باشند؟!! نه تنها دوستم نداشتن بلگه اذیتم هم کردن و بجای خوبی ...!!! حالا نمیدونم من اشتباه کردم یا...؟

حتما اشتباه میگفتن که باید خوب باشم وقتی همه ...

حالا میخوام بعد این همه سال دیگه دختر خوب نباشم!!! شاید دوستم داشته باشند!!!

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 16:12 توسط دختر پاییز|

 

به تو از تو مینویسم ، به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته برباد

وقتی که بن بست غربت ، سایه سار فقسم بود

زیر رگبار مصیبت ، بیکسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز ، برگ و باغ هم گریه میکرد

قاصد چشم تو آمد ، مژده روئیدن آورد

به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق ، در حضور حضرت تو

ای که میسوزم سرو پا ، تا ابد در حسرت تو

به تو نامی مینویسم ، نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم ، قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم ، گفتنی ها باتو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

در گریز ناگزیرم ، گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم ، پشت سر پلهای پیوند

در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود

باید از هم میگذشتیم ، برتر از ما عشق ما بود

ای تو یارم روزگارم ، گفتنی ها باتو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

(  ابی : به تو نامه مینویسم )

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت 0:21 توسط دختر پاییز|



      قالب ساز آنلاین